محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

975

تاريخ الطبرى ( فارسي )

هشام - و نام همه كشتگانى را كه در چاه بودند ياد كرد - آيا وعده اى را كه خدايتان به شما داد محقق يافتيد ؟ كه من وعده اى را كه خدايم به من داد محقق يافتم . » مسلمانان گفتند : « اى پيمبر مردگان را ندا مىدهى ؟ » پيمبر فرمود : « شما سخنان مرا بهتر از آنها نمىشنويد ، اما آنها نمىتوانند به من جواب گويند . » محمد بن اسحاق گويد : كه پيمبر به روز بدر گفت : « اى مردم چاه ! شما براى پيمبرتان عشيرهء بدى بوديد ، مرا تكذيب كرديد و ديگران تصديقم كردند ، بيرونم كرديد و ديگران پناهم دادند ، با من به جنگ آمديد و ديگران ياريم كردند . » آنگاه گفت : « آيا وعده اى را كه خدايتان به شما داد محقق يافتيد ؟ كه من وعده اى را كه خدايم به من داد محقق يافتم . » گويد : هنگامى كه پيمبر گفت كشتگان را به چاه افكنيد ، عتبة بن ربيعه را گرفتند و سوى چاه كشيدند و پيمبر در چهرهء ابو حذيفة بن عتبة نگريست كه غمگين و متغير بود و گفت : « اى ابو حذيفه شايد به خاطر پدرت چيزى بدل گرفته اى ؟ » ابو حذيفه گفت : « به خدا اى پيمبر ! هرگز از كار پدرم و قتل وى شك به دلم راه نيافت ولى او را صاحب رأى و عاقل و دانا مىدانستم و اميد داشتم كه سوى اسلام راه يابد و چون سرانجام وى را بديدم و به ياد آوردم كه پس از آن اميد كه دربارهء وى داشتم بر كفر بمرد ، غمگين شدم . » گويد : پيمبر براى او دعاى خير كرد و با وى سخن نيك گفت . پس از آن پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم بگفت تا هر چه را به غنيمت گرفته بودند فراهم آرند و فراهم شد ، و مسلمانان دربارهء آن اختلاف يافتند آنها كه غنيمت گرفته بودند مىگفتند : « از آن ماست كه پيمبر غنيمت را از آن گيرندهء آن دانسته است . » و آنها كه با دشمن جنگيده بودند مىگفتند : « اگر ما نبوديم غنيمت نميگرفتيد كه قوم را از شما مشغول داشتيم تا غنيمت گرفتيد . » و آنها كه پيمبر خدا را نگهبانى كرده بودند مىگفتند